دست هاي کوچکش
به زور به شيشه هاي ماشين شاسي بلند حاجي مي رسد
التماس مي کند: آقا… آقا "دعا " مي خري؟
و حاجي بي اعتنا تسبيح دانه درشتش را مي گرداند
و براي فرج آقا "دعا " مي کند....
به زور به شيشه هاي ماشين شاسي بلند حاجي مي رسد
التماس مي کند: آقا… آقا "دعا " مي خري؟
و حاجي بي اعتنا تسبيح دانه درشتش را مي گرداند
و براي فرج آقا "دعا " مي کند....

ای روزگار ، در شیرینی ات چه ریخته ای که کامها تلخ می شوند...
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۵ آذر ۱۳۹۱ ساعت 22:26 توسط حسین آبادی
|