سلام

یه چند وقتی هست که یه سوال گوشه ذهنم جا خوش کرده تکون نمی خوره. گفتم با شما که ماشاالله همتون یه پا عالمید! در میون بذارم بلکه یه جوابی بگیرم.اما شرمنده  توضیحاتش یه خرده طولانیه:

از در که میخوای وارد بشی یه هیکل قد بلند با چهره خیلی مصمم گاهی هم با یه لبخند رو لب کنار چارچوب در منتظرت ایستاده که یه تعارفی بزنه،بگه بفرمایید داخل البته به شرط داشتن کارت،انگار میخوای بری ضیافت شاهنشاهی.اما اشتباه نکنید کارت دعوت نه،منظور کارت دانشجوییه.اگه این کلید مشکل گشا رو داشته باشی میری تو وگرنه...

بعد که بارعایت احترام و اکرام وارد شدی اگه پسر باشی یه خرده خیالت جمعه.اما اگه دختر باشی و یه کم هم به خودت شک داشته باشی باید حواست به دور و برت باشه نکنه یهو یه خانم که نمی دونم چی بهشون میگن،آها انتظامات واژه مناسبیه،باید حواست به دور و برت باشه که نکنه یهو یه خانم انتظامات از پشت سر غافلگیرت کنه،البته از انصاف نگذریم که این خانمها خیلی خوش برخوردند ها.

در هر صورت اینجا هم این کلید مشکل گشا(همون کارت دانشجویی) به کمکت میاد.

بانهایت احترام شماره دانشجوییت یادداشت میشه و حالا شما دیگه مرخصی. مرخصی که چی؟ بری برای خودت حال کنی. برای حال کردن هم بهترین جا بوفه یابهتر بگم دور و بر بوفه است. انواع آدمها در دو نوع مذکر و مونث با انواع تیپها و انواع لهجه ها. خلاصه بگم دور بوفه مثل ویترین یه مغازه می مونه که همه جور جنس با عیار بالا وپایین توش پیدا میشه.

یکی از تیپ آقای خروس خیلی خوشش میاد وموهاش رو به سبک ایشون بالا زده و یکی مدل میرزا کوچک خان جنگلی رو پسندیده و توی سر وصورتش چیزی جز مو نمی بینی،طبق نظر بعضی ها این تیپ بی شباهت به شپش هم نیست. یکی دیگه انگار آرایشگاه که نه،قیچی هم دم دستش نبوده که یه خرده از موهای پشت سرش رو کوتاه کنه. از کنار یه عده که رد میشی انگار رفتی توی عطاری!! بوی انواع ادکلنها واسپری های تند مشامت رو آزار، ببخشید نوازش میده. همون لحظه یه پسر با سرعت کمی بیشتر از یه جت از کنارت رد میشه، سرش اونقدر پایینه که راحت می فهمی تمام وسعت دید عینک ته استکانیش رو موزاییک های کف راهرو پر کرده.

از خانم ها چی بگم؟! چهار،پنج تایی طوری راه میرن که انگار روی زمین منت میذارن که پاشون رو روش میذارن.

رنگ موهاشون رو کنار هم در نظر بگیری میشه یه رنگین کمان.طفلکی ها انگار از مشکل اقتصادی رنج می برن،از بس پولشون کم بوده که نتونستن برای مانتوشون بیشتر از اندازه یه بلوز پارچه بگیرن.تو که دختری و از کنارشون رد میشی رو آدم حساب نمی کنن چه برسه به....

اگه خدایی نکرده نگاهت با نگاهشون تلاقی بکنه آنچنان تند سرشون رو  برمیگردونن که تا چند لحظه توی ذهنت دنبال جرم بزرگی میگردی که لایق این برخورد باشه، بعد از مدت مدیدی کنکاش به این نتیجه میرسی که گناهت انداختن سایه نگاهت روی صورت مبارک حضرات بوده. اون طرف تر چند تا خانم چادر به سر هست که صد الله اکبر چی بگم از کمالاتشون.

توی حیاط بوفه هم این وضع خوب برقراره. اینجاست که پی به عظمت خلقت الهی می بری. این چشمهایی که خدا آفریده نمیدونم چطوری اونقدر زوم میکنن که از این ور بوفه کوچکترین حرکات اون ور بوفه رو زیر نظر دارن و بالعکس.

میری سر کلاس محل تحصیل علم! اول استاد به سبک ملاهای قدیم شروع میکنه به درس پرسیدن، همین موقع توی دل تو بین ترس و امید صحنه جنگ جهانی دوم برقرار میشه(البته اگه درس خون باشی تنها امید تو دل تو جریان پیدا میکنه که الحمدلله نمونش تو کلاس ما کم نیست.)

بعد استاد شروع میکنه به درس دادن، اجازه بدید اول کلمه درس دادن رو ترجمه کنم: املا گفتن    وتو شروع میکنی به انجام وظیفه خطیر دانشجویی که این دیگه ترجمه نمیخواد: نوشتن   استاد میگه و تو کپی میکنی. گاهی این قدر این وظیفه سخت میشه که مجبور میشی بگی استاد لطفا یه خرده آهسته تر، میشه بگید بعد از کلمه است چه کلمه ای رو گفتید؟!

آخ که لحظه اتمام کلاس چقدر غمباره!! حالا دیگه ماجرا تبدیل شده به یه تراژدی(!) همه با چهره ناراحت و با اکراه کلاس رو ترک میکنن، میگی شاید یه خرده قدم زدن با دوستان آرومت کنه. کجا بری؟ یه دور از طرف کلاسها میزنی و میری طرف آزمایشگاهها و دوباره برمیگردی سر خونه اول که این ترم شده همون کلاس3 دانشکده پرستاری.

می گی برای تنوع یه سر به سایر دانشکده ها بزنم،مثلا بهداشت، بابا عجب جاییه این بهداشت! چهار ، پنج تا چهار راه داره که سر هر چهارراه گله به گله پسر کاشته اند. تنها کارشون هم اینه که به جلو زل بزنن که یه دفعه یه عابری از زیر نظرشون رد بشه، از بس خوبن که دوست ندارن دل کسی رو بشکنن!!

میگی برم پزشکی،که همون لحظه از رفتن پشیمون میشی. اصلا برای تفریح جای مناسبی نیست.

میگی برم  دندان یا دارو. بعد تازه یادت می افته  که اگه اونجا جذابیتی داشت که دانشجو هاش مدام توی راهروهای ساختمان اصلی وول نمی خوردند.

میگی برم کلاس پیرا به دوستانم سر بزنم اما هرچی میگردی پیداش نمیکنی. کلاسهاش مثل سلول های جزایر لانگر هانس پراکنده اند.

تازه می فهمی دانشکده خودمون که پرنده توش پر نمی زنه مثل بهشته وکلاس 3 پرستاری مثل یه آلاچیق می مونه که توی بهشت برای تفریح تو برپاشده

 

اه،از بس حرف زدم یادم رفت اصلا برای چی شروع کردم.

آها، یه سوال داشتم. روی سردر یه همچین جایی با یه همچین مشخصاتی نوشته شده  دانشگاه. قبلا فکر میکردم دانشگاه یعنی محل کسب علم وفضیلت.

حالا شک دارم. موندم دانشگاه یعنی چی؟ با این چیز هایی که من دیدم برای دانشگاه می شه هزار تا معنی پیدا کرد. مثلا سرباز خونه،دبیرستان، مرکز تجاری، آرایشگاه و...

کاش یه لغت نامه دهخدا دم دستم بود!  میشه شما کمک کنید بگید کدوم معنی درس تره؟!