ماهی و دریا
صب تا شب کنار ساحل می اومد
عاشق پری دریا شده بود
آدم قصه ی ما تموم عمر
لب دریا تک و تنها شده بود
محو چشم پری دریا می شد
با نگاهی که پر از اشاره بود
تب عشق دو نگاه مهربون
راز آسمون بی ستاره بود
تا یه روز که دل به دریا زد و رفت
روی بال موجای سر به هوا
تن به آرامش دریا زد و شد
طعمه ی پرنده ها و ماهیا
دریا دلواپس و غمگین که چرا
پری از رفتن او غصه نخورد
واسه اون که صب تا شب گریه می کرد
عاشقی که دل به دریا زد و مرد
پری قصه ولی به طعنه گفت:
راز این فریب و فهمیده بودم
اون تو چشمام به خودش خیره می شد
من تو چشماش خودم و دیده بودم
آفتابیم و ذره ذره می شکنیم
چشمه ایم و قطره قطره کم می شیم
عشقمون آفت جونمون می شه
حبس دیوار دلای هم می شیم
پر پرواز پرنده می شکنه
توی آغوش غم انگیز قفس
نمی دونیم تو هوای زندگی
لذت پرنده پروازه و بس
دلمون می خواد ولی دل نمی دیم
دنیامون کوچیکه قد یه حباب
گاهی زندون دلای هم می شیم
مث عشق بچه بی حساب کتاب
راز دوست داشتنامون پیش خداس
ما ولی اسیر حرفای همیم
مث عقلمون سیاهیم و سفید
مث عشقمون زیادیم و کمیم
باید این بازی به آخر برسه
آخر بازیا عشق بی صداس
شکوه ها گلایه ها رو بی خیال
آخرین برگ برندمون خداس
عبدالجبار کاکایی